مردم مىدیدند چگونه بعد از سالها، با دریافت خبر خوش سلامت یوسف، در حالى كه یعقوب بینایى خود را باز یافته با اشتیاق عزم دیدار فرزند را دارد. آنها نیز خوشحال از احوال این پدر وپسر بودند، مخصوصاً از اینكه یوسف در مصر خزانهدار و حاكم است و در دوره قحط سالى، با ارسال غلّه آنها را نیز حمایت كرده است. با چه شوق و شور و عشقى مىتوان این قصه را نوشت و تمام نمود!.
از «اَبوَیه» معلوم مىشود كه مادر یوسف نیز زنده بوده است، ولى سؤالى كه خودم نیز به جواب آن پى نبردهام این است كه چرا در سرتاسر داستان نامى از گریه، سوز ونالههاى مادرش مطرح نشده و این موضوع مسكوت مانده است؟
در روایات آمده كه یعقوب با اصرار وسوگند از یوسف خواست تا ماجراى خود را بازگو كند. وقتى یوسف شروع به گفتن كرد كه برادران مرا لب چاه برده و با تهدید پیراهنم را كندند، یعقوب بىهوش شد. چون به هوش آمد، درخواست كرد كه ادامه دهد، ولى یوسف گفت: پدر تو را به حقّ ابراهیم، اسماعیل و اسحاقعلیهم السلام مرا از نقل داستان معاف كن! یعقوب پذیرفت.141141) تفسیر نمونه و مجمعالبیان.
پست ومقام نباید ما را از احترام به والدین غافل كند. «قال ادخلوا مصر...»
حتّى اگر شخص اوّل كشور نیز خواست از امنیّت سرزمین خود سخن بگوید، باید توجّه به لطف خداوند داشته باشد. «ان شاء اللَّه» زیرا تا خدا نخواهد، امنیّتى در كار نیست، چنانكه گروهى از سنگهاى كوه خانه ساختند تا درامان باشند، ولى قهر خداوند امنیّت آنان را به هم زد. «وكانوا ینحتون من الجبال بیوتاً آمنین فاخذتهم الصیحة مصبحین»142
در انتخاب محلّ سكونت، یكى از مهمترین مسائل، امنیّت است. «آمنین»
اگر یوسفها حاكم باشند، امنیّت برقرار خواهد شد. «آمنین»142) حِجر، 82 - 83.