سوره توبه - آیه 58 جزء 10 - صفحه 196
  • وَمِنۡهُم مَّن يَلۡمِزُكَ فِي ٱلصَّدَقَـٰتِ فَإِنۡ أُعۡطُواْ مِنۡهَا رَضُواْ وَإِن لَّمۡ يُعۡطَوۡاْ مِنۡهَآ إِذَا هُمۡ يَسۡخَطُونَ
    58
تفسیر نور
و بعضى از منافقان در صدقات (تقسیم زكات)، به تو عیب مى‌گیرند. پس اگر چیزى از آن (اموال) به آنان داده شود، راضى مى‌شوند (و تو را عادل مى‌شمارند)، ولى اگر چیزى به آنان داده نشود، به ناگاه آنان خشمگین مى‌شوند (و تو را به بى‌عدالتى متّهم مى‌كنند).

نکته‌ها
«لَمز»، عیب‌جویى روبروست و اگر پشت سر عیب‌جویى كنند، «هَمز» است.

شخصى كه بعدها رهبر خوارج و مارقین شد، در تقسیم غنایم جنگ حُنین به پیامبرصلى الله علیه وآله اعتراض كرد و گفت: به عدالت رفتار كن!!

حضرت فرمود: چه كسى از من عادل‌تر است؟ عمر خواست به خاطر این جسارت او را بكشد، پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: رهایش كنید، او پیروانى خواهد داشت كه چنان عبادت كنند كه شما عبادت‌هاى خویش را نسبت به آنها ناچیز خواهید شمرد (اشاره به عبادت‌هاى خشك و بى‌ولایت آنان). با آن همه عبادت از دین خارج مى‌شوند، همچون خروج تیر از كمان. سرانجام آن شخص در جنگ نهروان به دست على‌علیه السلام به هلاكت رسید.

پیام‌ها
منافق، حتّى نسبت به پیامبرصلى الله علیه وآله نیش مى‌زند و جسارت مى‌كند. «یلمزك»

لبه‌ى تیز حملات منافقان و تبلیغات سوء آنان، رهبرى است. «یلمزك»

همه‌ى اصحاب پیامبرصلى الله علیه وآله عادل نبوده‌اند. «و منهم من یلمزك»

مسئولان نظام اسلامى نباید تحت تأثیر عیب‌جویى‌هاى منافقان قرار گیرند.«و منهم من یلمزك»

تقسیم اموال عمومى، چنان دقیق و حسّاس است كه گاهى پیامبر را هم متّهم مى‌كنند. «یلمزك فى الصدقات»

آغاز برخى انحراف‌ها، بى‌ادبى و جسارت به رهبر است كه از خودخواهى سرچشمه مى‌گیرد. (با توجّه به شأن نزول)

انگیزه‌ى انتقادها، گاهى منافع شخصى است، نه دلسوزى. «فان اعطوا»

سیاست گذارى امور مالى و اقتصادى جامعه اسلامى، از شئون پیامبر و از اختیارات رهبر است. «فان اعطوا... و ان لم یعطوا»

منافق به حقّ خود قانع نیست، خودخواه وبى‌منطق است. «فان اعطوا منها رضوا و ان لم یعطوا... یسخطون»

كینه و دشمنى و طعن و قضاوت به ناحقِ بعضى مردم، به خاطر از دست دادن منافع مادّى و شخصى است. 84 «و ان لم یعطوا...یسخطون» (آرى، ریشه‌ى بعضى تحلیل‌هاى نادرست، انگیزه‌هاى درونى است)


84) امام صادق‌علیه السلام فرمود: بیش از دو سوّم مردم این گونه مى‌باشند. كافى، ج‌2، ص 228.