وَجَآءَ إِخۡوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُواْ عَلَيۡهِ فَعَرَفَهُمۡ وَهُمۡ لَهُۥ مُنكِرُونَ
58
وَجَآءَ إِخۡوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُواْ عَلَيۡهِ فَعَرَفَهُمۡ وَهُمۡ لَهُۥ مُنكِرُونَ
58
آنان وارد مصر شده و درخواست خود را عرضه كردند. یوسف در میان متقاضیان غلّه، برادران خود را دید، امّا برادران یوسف را نشناختند و حقّ هم همین بود، زیرا از زمان انداختن یوسف به چاه تا حكومت او در سرزمین مصر، حدود بیست تا سى سال فاصله شده بود. یوسف وقتى از چاه بیرون آمد، نوجوان بود، «یا بشرى هذا غلام» چند سالى در خانه عزیز، خدمتكار بود و سالها نیز در زندان به سر برد و از زمان آزادى او از زندان نیز هفت سال (دوره وفور نعمت و پر آبى) گذشته بود و حال كه سالیان قحطى بود، برادران به مصر آمده بودند.
در زمان قحطى اگر منطقههاى دیگر از شما كمك خواستند، كمك كنید. «و جاء اخوة یوسف»
در وقت نیاز و تنگدستى ساكن و راكد نباشید و حتّى از دیگر كشورها كمك بگیرید. «و جاء اخوة یوسف»*
گاهى ظالم محتاج مظلوم مىشود. «و جاء اخوة یوسف» (كوه به كوه نمىرسد، آدم به آدم مىرسد.)*
ملاقات مردم حتّى غیر مصریان با یوسف، امرى سهل و آسان بود. «جاء اخوة... فدخلوا» (سران حكومتها باید برنامهاى اتخاذ كنند كه ملاقات مردم با آنان به آسانى صورت بگیرد.)
خاطرات دوران كودكى در ذهن نقش مىبندد و از بین نمىرود. «فعرفهم و هم له منكرون»*
(برادران در بزرگى با یوسف محشور بودند؛ ولى یوسف در كودكى آنها را دیده بود، لذا یوسف آنها را شناخت ولى آنان یوسف را نشناختند).*