أَفَلَمۡ يَسِيرُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَتَكُونَ لَهُمۡ قُلُوبٌ يَعۡقِلُونَ بِهَآ أَوۡ ءَاذَانٌ يَسۡمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعۡمَى ٱلۡأَبۡصَـٰرُ وَلَـٰكِن تَعۡمَى ٱلۡقُلُوبُ ٱلَّتِي فِي ٱلصُّدُورِ
46
أَفَلَمۡ يَسِيرُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَتَكُونَ لَهُمۡ قُلُوبٌ يَعۡقِلُونَ بِهَآ أَوۡ ءَاذَانٌ يَسۡمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعۡمَى ٱلۡأَبۡصَـٰرُ وَلَـٰكِن تَعۡمَى ٱلۡقُلُوبُ ٱلَّتِي فِي ٱلصُّدُورِ
46
زمین و زمان، كلاس درس است و كسانى كه عبرت نمىگیرند سزاوار توبیخ هستند. «أفلَم یسیروا فى الارض»
گروهى از مردم، نه از پیامبران بیرونى پند مىگیرند و نه از عقل كه پیامبر درونى است. «یعقلون بها»
عقل، گوش و چشم از ابزار شناخت است. «یعقلون... آذان... ابصار»
بدتر از نابینایى چشم، نابینایى دل است كه با پند گرفتن بینا نمىشود. «تعمىالقلوب»
آرى، اصرار در لجاجت و دشمنى با حقّ، انسان را مسخ مىكند و او را به جایى مىرساند كه نه با عقل حقیقت را درك مىكند و نه با چشم و گوش.